-->

گاوم زاییده!

الان متوجه شدم که در برنامه ای که چندی قبل با کلی مشقت نوشته بودم و بعد مدت زمان بسیار زیادی رو صرف خطایابی و خطاهای احتمالیش کرده بودم، یه حالت رو در نظر نگرفتم اصلا!

فعلا که کلا هنگ کردم و اصلا نمیدونم چجوری میتونم اون حالت رو پیاده کنم، چه رسد به اینکه بفهمم چجوری باید کد اون برنامه رو درست کنم!

به نظر میرسه که کلا گاوم زاییده اون هم چند قلو!!

فرهنگ یک جامعه چطور ارتقا پیدا میکنه؟

امروز با بهت و ناراحتی لحظه فرو ریختن ساختمون پلاسکو رو نگاه کردم؛ فیلمی که من دیدم مربوط به شبکه خبر بود، در حالی که مجری برنامه از گزارشگر حاضر در صحنه سوال میپرسید، دوربین یه لحظه از روی چهره گزارشگر به سمت ساختمون چرخید تا شعله های آتش رو نشون بده اما انگار همه چیز با هم هماهنگ شده بود تا لحظه فرو ریختن ساختمون پلاسکو بخوبی به تصویر کشیده بشه. با دیدن این صحنه یه لحظه یاد برج های دوقولوی آمریکا و 11 سپتامبر افتادم؛ وقتی که (اگر اشتباه نکنم) شبکه 1 کاملا بصورت زنده اون رو پخش میکرد و یه دفعه برجها فرو ریختن.

با دیدن این فرو ریختن، دلم لرزید، خیلی هم لرزید اما بیشتر اون موقعی لرزید که مردم توی خیابون تجمع کرده بودن و آمبولانس نمیتونست رد بشه، مردم تو خیابون ریخته بودن و ماشین آتش نشانی پشت انسان های پیاده و بالغ گیر کرده بود و بدتر از اون لحظه ای بود که مردم رو بالای ماشین آتش نشانی نشون میداد که دارن عکس و فیلم میگیرن. نمیدونم واقعا چقدر عکس و فیلم لازم هست که کل اون خیابون پر بشه از آدم های موبایل به دست؟!

واقعا تاسف بار هست!

با خودم میگم چجوری میشه فرهنگ اینجور رفتارها رو ریشه کن کرد و مردم رو آموزش داد؟! تنها جوابی که برای این سوال دارم، تلویزیون هست. اما متاسفانه چندین سال هست که تلویزیون مون بخاطر ضعف مدیریتی به گوشه ای افتاده و بیشتر مردم نظاره گر کانال های ماهواره ای هستن و فکر نمیکنم که هیچ کانال ماهواره ای در مورد بالا بردن فرهنگ مردم در استفاده از ابزار الکترونیک از خودش جدیت نشون بده. بعنوان مثال، اطراف خانواده خودمون، خانواده هایی هستن که ماه هاست تلویزیون ایران نگاه نکرده اند. یکی از همین افراد، دبیر بازنشسته، حدودا یکسال پیش با موبایل شون تماس میگیرن که شما برنده سفر کربلا شدید و برای شروع مراحل باید 50 هزارتومان برامون کارت به کارت کنید و اینطوری اون خانم رو پای دستگاه خودپرداز میکشونن و یکساعت بعد از کارت به کارت کردن 50 هزارتومان، اون خانم متوجه میشه که کل حسابش حدود 2 تا 3 میلیون خالی شده! وقتی اون خانم ماجرا رو در یه جمعی تعریف کرد تا برای دیگران تجربه بشه، افراد بهش گفتن تو چجوری حرف اونا رو باور کردی؟ این همه تو تلویزیون در مورد اینها هشدار میدن، جواب اون خانم جالب بود: ما تلویزیون ایران رو کلا نگاه نمیکنیم!

کاش تلویزیون مون میدونست که چقدر در ارتقای فرهنگ و دانایی مردم نقش داره و اینطور بی توجه از کنار انتقادها رد نمیشد.

اجرای برنامه روی کلاستر

بالاخره مشکل ارتباطم با کلاستر و اجرای برنامه روی اون رفع شد!!

وقتی بعد از تلاش چند روزه تونستم از اجرای یه برنامه تست روی کلاستر نتیجه بگیرم، کلی ذوق کردم!!

دسترسی به کلاستر و کار با اون به معنای گشوده شدن دری بزرگ بر روی تحقیقات و پروژه هام هست.

نکته جالب این موضوع اینه که من این چند روز اخیر به خاطر یکی از پروژه های شخصی خودم هم مشکل محاسباتی و حافظه داشتم و دسترسی به کلاستر بابت اون پروژه ترکیبی، مشکل شخصی من رو هم مرتفع میکنه! 

انواع مختلف مشغله

این روزها در ادامه روزای قبل همچنان مشغولم اما اوضاع عالی نیست.

در مورد پروژه Chetan، دکتر ش هم مطمئن نیست که چطوری میشه به کامنت بی سر و ته داور مقاله جواب بدیم و از طرفی چیزی که داور گفته، نرم افزارش موجود نیست. سر این موضوع من یه جورایی واقعا نگرانم برای اینکه گویا دکتر ش هم سرش این روزا شلوغه و دیر به دیر جواب میده و ددلاین رویژن هم آخر ژانویه است؛ از طرفی یه هفته یا ده روز آخر ژانویه رو برای یه سفر تفریحی میخوام خالی نگه دارم و حالا این دیر جواب دادن های دکتر ش حال من رو گرفته!

در مورد پروژه ترکیبی، حجم محاسبات به شدت بالاست و از این رو از طریق یه بنده خدایی مسئول پروژه دسترسی من رو به یه کلاستر از راه دور فراهم کرده که مثلا برای محاسبات ازش استفاده کنم. حالا این وسط من موندم و اون کلاستری که فعلا فقط بلدم بهش وصل بشم!! شرایط هم بگونه ای نیست که بخوام ریز به ریز ازشون سوال کنم برای اینکه کاری که اونا خودشون انجام میدادن، با اینی که من باید انجام بدم فرق داره. از اونجایی که بلد نیستم و helpهای موجود هم تا الان خیلی مفید نبوده، هر 5 دقیقه یه بار به سایت های خبری سر میزنم (ذهنم دنبال راه فرار از این چالش هست). نتیجه اینکه طی دیروز و امروز تمام صفحات خبری زیر و رو شدن و اگر خط اول خبرها رو بگید، تا آخرش رو از حفظ براتون میگم! 

اون پروژه دکتر ش رو هم بالاخره بعد از سه روز، دیشب شروع کردم اون هم با یادآوری اینکه هر لحظه ممکنه دوباره دکتر ش ایمیل بزنه و در موردش بپرسه، اونوقت زشته که من هیچی انجام نداده باشم. نتیجه شروع دیشب هم این بود که یادم اومد ماجرا چیه اما تا یه تکه کد که دست دکتر ش هست رو نداشته باشم، نمیتونم کاری از پیش ببرم! خلاصه این هم تا بخواد شروع بشه، متوقف شد!!

در مورد کار خودم هم یه چیزایی رو باید انجام بدم که بالاخره امروز بعد از دو سه هفته به تعویق انداختن شروعش کردم و چون به جاهای سخت ماجرا رسیدم، دوباره تعطیلش کردم!

این روزها منتظر یه خبری هستم که هنوز بهم نرسیده و یه جورایی همین انتظارمن رو از کار و زندگی عادیم انداخته. اگر قابل دونستید، یه دعایی بفرمایید.

آیا هنوز فکر میکنید ما خوش شانسیم؟؟!!

تا دیشب اوقات فراغتم نسبتا زیاد بود اما از دیشب با ایمیل Chetan که باید برای رویژن مقاله کاری انجام بدیم و پرسش دکتر ش در مورد انجام یه کار که قرار بود من انجام بدم و همچنین پروژه ترکیبی پایتون، متلب و R، همه چیز دگرگون شده است.

در مورد مقاله Chetan، یکی از داورها یه کامنت بی سر و ته داده که صدای Chetan و دکتر ش در اومده و فعلا فقط میخوان یه چیزی الکی براش بنویسن که جاش خالی نمونه. از قضا که ژورنال از اون ژورنال های بسیار معتبر پزشکی است و من هم این وسط مات و مبهوت موندم که چجوری چنین ژورنالی چنین داوری داره که کامنت بی سر و ته و بی مفهوم میده. بی سر و تهی کامنت به این علت هست که مقاله ترکیب پیچیده ای از روشهای آزمایشگاهی و تحلیل عددی نتایج هست. حالا داور اومده بدون اشاره به اینکه منظورش کدوم بخش هست، یه کامنت گذاشته و این کامنت ما ها رو گیج کرده و نمیدونیم منظور داور کدوم بخش بوده.

در مورد کار دکتر ش، فکر میکنم تو آبان ماه بود که اون رو از من خواسته بود (ادامه یکی از پروژه های قبلی است) و من هم اون موقع در حال برنامه ریزی سفر به تهران بودم. 10 روز هم که تهران موندم و بعدش هم درگیر کارهای proofread دو تا از مقاله ها شدم و اینطوری شد که کلا اون موضوع بدست فراموشی سپرده شد و البته دکتر ش هم گویا مشغول بوده و چیزی از اون یادش نمونده بود. حالا دیشب یه دفعه ای یادش اومده بود و ازم خواست که یه خلاصه براش آماده کنم که چکار کردم تا از این طریق وضعیت آخری پروژه برای اون هم مرور بشه! من هم هر چی فکر کردم و فایلهام رو زیر و رو کردم، چیزی یادم نیامد و بهش حقیقت رو گفتم. البته مشکلی نبود اما ازم خواست که پیگیر اون موضوع بشم. حالا از صبح مدام به فایل ها نگاه میکنم و اصلا دست و دلم به کار نمیره.

اون پروژه ترکیبی هم که اوضاعش بد نیست اما هر یه قدم 10 تا مشکل ریز و درشت پیش میاد که بدجوری روی اعصاب آدم راه میره.

بگذریم....

خیلی نمیخواستم راجع به اینا حرف بزنم؛ میخواستم شاهد دیگری بر کم شانس بودن نسل مون ارائه کنم .

بعد از انتخاب ترامپ و عصبانیت دوستان مقیم آمریکا، وضعیت کم کم داشت آروم میشد که اون هم به این دلیل بود که ترامپ تاکید کرده منظورش از اخراج مهاجران، مهاجران غیرقانونی است. البته بگذریم که فرایند گرفتن ویزا رو هم میخواد دشوارتر کنه. همه اینا رو بزاریم کنار، حالا بحث حذف تابعیت ایرانی دوتابعیتی ها رو باید کجای دلمون بزاریم؟!! دوستان مقیم آمریکام بدجوری هنگ کردن و به قول خودشون سر دو راهی گیر کرده اند. فکرش رو بکنید که اگر مجبور بشن تابعیت ایران رو حذف کنن، باید برای هر بار اومدن به کشور ویزا بگیرن. حالا اینکه از کجا سفارتخونه ایران رو پیدا کنن، خدا عالم است و بس.

این وسط، پایین پست یکی از بچه ها، یه نفر که من نمیشناسم کامنت گذاشته با این مضمون که: "نسل ما کلا سوخته است؛ به بدبختی تونستم تابعیت انگلیس رو بگیرم و درست در زمانی که فکر کردم با پاسپورت بریتانیا براحتی میتونم به آمریکا رفت و آمد کنم، اومدن گفتن کسایی که متولد ایران هستن، حق ورود به آمریکا رو با پاسپورت های دیگه ندارن و باید ویزا بگیرن! باز خوشحال بودیم که با این پاسپورت میتونیم بریم اروپا گردی، Brexit شد و اون هم دود شد رفت هوا! حالا هم که کلا میخوان تابعیت ایرانی رو ازمون بگیرن و برای رفتن به ایران و دیدن اقوام هر بار باید درخواست ویزا کنیم!!"

انصافا نمیدونم چقدر کارشون درسته اما همین قدر میدونم که این سیاست ها بیشتر از همه به مردم عادی لطمه میزنه؛ ایرانی هایی که قبلا براحتی میتونستن بیان و بِرَن، دیگه رفت و آمد براشون راحت نیست. نکته جالب این قانونی که میگن اینه که این افراد حق داشتن ملک رو هم در کشور ندارن. نمیدونم آیا اینا به این موضوع فکر کردن که خیلی ایرانی های خارج از کشور پولشون رو وارد ایران میکنن و خرید ملک میکنن و این میتونه برای اقتصاد کشور مفید هم باشه؟!

حالا این قانون و پست های فی.سب.وکی بچه ها و کامنت اون شخص من رو بدجوری به فکر فرو برده؛ اصلا جایی مونده که دهه شصتی ها قدم بزارن و خراب نشه؟

قاطی کردن سه زبان برنامه نویسی

این چند وقت گذشته حسابی گرفتار بودم و خوشبختانه اوضاع در حال حاضر با دعای خیر شما عزیزان به روال عادیش برگشته. راستی هفته قبل هم به حرم امام رضا(ع) رفتم و نایب الزیاره همگی بودم.

دوباره ترم زبان ثبت نام کردم تا دلیلی برای بیرون رفتن از خونه داشته باشم. البته این وسط دو ترم هم جهشی زدم!! علت جهشی زدنم هم اینه که ترم اصلی که باید برم، کلا به حد نصاب نرسیده و ترم بعدش هم ساعتش افتضاحه و خارج از تایم عادی هست. بنابراین از روی این دو تا با انجام مصاحبه با مسئول کلاسها پریدم! 

معلم این کلاس مون خوش اخلاق و شوخ هست با این حال، بر خلاف معلم قبلی، اول کلاس درس میپرسه.

این چند روز اخیر، پایتون بدجوری کلافه م کرده بود و پوستم کنده شد تا تونستم یه قطعه کد رو اجرا کنم و از طرفی شروع کردم به دیدن ویدئوهای آموزشی پایتون به جهت حرفه ای شدن در این زبان. حالا نتیجه این تکه کد پایتون رو باید تو متلب و R اجرا کنم. یعنی الان مغزم حسابی بهم ریخته، تمام syntax های R و متلب و پایتون قاطی شدن. یعنی به من بگید بدون استفاده از Help یا اینترنت، یه تکه کد  در هر کدوم از این زبانها بنویسم که صرفا یه حلقه داشته باشه و چیزی رو کم و زیاد کنه، هیچ کدومش کار نخواهد کرد!!

نمیدونم چکار کنم که ذهنم اینا رو با هم قاطی نکنه مخصوصا الان که با هر سه تا برای یکی از پروژه ها مشغولم.

التماس دعای بسیار

این روزها حسابی زندگیم در هم گره خورده و کلا رو فرم نیستم. شرایط هم اصلا بگونه ای نیست که بخوام یا بتونم با کسی درددل کنم تا شاید سبک بشم.

التماس دعا دارم ازتون.

دعانویس

این روزها یه مقدار مشغله ها و حواشی جانبی زندگی وقتم رو پر کرده که خیلی نمیرسم بیام اینجا سر بزنم.

البته سریال دیدن هم جزو این مشغله هاست که در شرایط فعلی تفریح خوبی محسوب میشه. روز جمعه برای نهار خونمون مهمون داشتیم (خاله هام بودن) که تا ساعت 9 شب اینجا بودن. البته من کار خاصی نداشتم و برای همین برای زیاد موندن شون ناراحت نشدم.

علاوه بر این ها، این روزها تصمیم گرفتم بافتن ست کلاه و شال گردنی رو که سه سال قبل شروع کرده بودم، تمام کنم. شال گردنش رو همون موقع بافته بودم اما کلاهش مونده بود. تقریبا سه چهارم کلاه رو بافتم. حالا بگذریم که دیروز موقع فیلم دیدن داشتم می بافتم و یه جاهایی رو چپه چپه بافته بودم که البته با دقت تمام بدون باز کردن 6-7 رج بافته شده، همون ستون اشتباه رو باز کردم و دوباره بافتم اومدم بالا!

مورد آخر هم اینکه مشهد هوا خیلی خیلی سرده، اصلا آدم دلش نمیخواد از خونه بره بیرون!

راستی یه موضوع مهم:

یکی از دوستام چند وقت پیش بنابر دلایلی میره پیش یکی از این دعانویس ها. خودش کامل به اینها اعتقاد نداشته اما با اصرار پدر و مادر از اونجا سر درمیاره. میگفت که دعانویس تا من رو دید، گفت که نماز صبح رو ترک نکن؛ نمازهای دیگه رو هم به موقع بخون نزار آخر وقت! میگفت با این جملات، بدجوری جا خوردم، برای اینکه تنها خودم میدونستم که اصلا برای نماز صبح بیدار نمیشم و نماز های ظهر و شب رو هم خیلی خیلی دیر میخونم. میگفت بعد از اون هم یه چیزایی گفت که بطور عجیبی درست بودن. بهش گفتم چکار میکرد، ازت چی پرسید؛ میگفت که دعانویس در بدو ورود ازش اسم کوچیک خودش و اسم مادرش رو خواسته و همین! خلاصه اینکه من هم مبهوت این موضوع شدم. هزینه ای هم که میگرفته حدود 10 هزار تومان بوده و دوستم میگفت که تو اون اتاقی که این شخص بوده، دو سه تا تابلو به دیوار بوده که گویا دو سه تا از افراد مذهبی به نام در کشورمون به نیروی خارق العاده طرف اذعان کرده بودن. بچه ها شما اعتقادی به دعانویس دارین؟ نظرتون چیه؟

برچسب ها :

دعانویس,دعانویس

تیرم به سنگ خورد

بالاخره بعد از سه چهار روز تقریبا فهمیدم که Github چجوری کار میکنه و من چطور میتونم ازش استفاده کنم اما همچنان سر زبان Python گیر هستم.

به مسئول پروژه گفتم چون یه بخش پروژه با R هست، میخوای اون تکه رو هم با R بنویسم؟ میگه نه! باید با Python باشه چون برای فلان بخش که در آینده میخوایم کار کنیم، Python قویتره.

خلاصه برای پیچوندن Python تیرم به سنگ خورد! 

امروز عصر بالاخره بعد از دو سال عقب انداختن رفتم بینایی سنجی. چشم چپم 0.5 بود و چشم راستم 0.25. سه سال قبل که رفته بودم چشم پزشکی، چشم چپم 0.25 بود و چشم راستم مشکلی نداشت. البته مشکل دید من فقط مشکل دور هست که جزئیات رو در فاصله 2-3 متری خیلی واضح نمی بینم.

خب دیگه، من برم سراغ Python، ببینم آخرش به کجا میرسم.

X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد